|
سلام چی بگم؟..عنوان نداره دیگه... اومدم بگم چند وقتی اصلا برام وبلاگم یا هیچ وب دیگه ای باز نمیشد..ایراد از کامی من بود ظاهرا یا اکانتم!! الانم واقعا با دردسر باز شد!! خود صفحه ی وب هم که اصلا باز نمیشه..نه مال خودم، نه هیچ وب بلاگفای دیگه!!! به هر حال الانم که اینجا باز میشه متاسفانه سرم خیلی شلوغه...سعی میکنم ایشالا به زودی آپ کنم... خوش باشید... فعلا
امروز داشتم آهنگ برادر خاطرت هست ، گوگوش رو گوش میدادم.. عجیب منو برد تو فکر..همیشه میبره..غیر از اون حسی که منو به یاد اولین بارهایی که شنیدمش میندازه..کلا معنی شعر هربار منو خیلی غرق میکنه..میدونم که این شعر بیشتر رو نسل قبل از ما تاثیر داره..نسلی که حس کردن این کلمات رو..اما همونطور که آخر شعر هم میگه دوباره داستان تکرار میشه.. و من شدید حس تکرار بهم دست داده..جای قهرمانای بچگیمون فقط عوض شده..وگرنه همون اتفاقا میفته..یاد دزد پلیس بازی کردن های بچگی..یاد بچگی.. الان بیشتر اونایی که همبازی بچگیم بودن خودشون زندگی تشکیل دادن یا دارن میدن..راهمون از هم جدا شده..هر کدوم یه جور..هرکدوم یه سمت... بزنگاه های زندگیم...اولیش تو جنگ، صدای خمپاره..ضدهوایی..خون..آژیر قرمز..دویدن های بی امان... . تو شعر اولین بزنگاه مال بچگیش نبود..انگار اون نقطه ی صفر بود بچگیش...اما مال من..نمیتونم بگم بچگیم نقطه ی صفر بود...وقتی یادم میاد جنگ رو چه طوری اینو بگم... با اینکه با جنگ شروع کردیم..با اینکه ترس و دلهره و بی اعصابیش و غمش تو ذهنمون موند..اما وقتی تموم شد، فکر میکردیم تموم شده...در واقع شاید باید برامون راحت تر از نسلهایی باشه که بچگیشون عادی بود..به هر حال ما تا به خودمون اومدیم صدای خمپاره تو گوشمون بود..
همه سرگرم بازی..هم بیخبر و شاد..کسی از روز غصه ،خبر اصلا نمیداد... الان مهم امروزه..بزنگاه جاری زندگیمون..دیگه چی میتونم بگم ازش..جز اینکه : دیگه یادی ندارم از اون جیک جیک مستون.......بهار مرد و زمین رفت، به رویت زمستون و درآخر تنها چیزی که الان یادم میاد اینه که : ببین گردش چرخو..بازم کیو کیو ..بنگ بنگ... و باید صبر کنیم و ببینیم این فصل زندگی ما چه جوری میگذره..خدا کنه بعدا شرمنده نباشیم..خدا کنه خوب بگذره..خدا کنه ما راهمون رو درست بریم و کم نذاریم توش.. پ.ن : نمیدونم شعر گوگوش باهام چه کرد که اومدم اینا رو اینجا گفتم..به نظرم خیلی در هم بر هم شده این پستم...بذارید به حساب آشفتگی فکریم...
دیروز اول یکی دیگه با من دعواش شد ...اون میگفت انقدر نگران دیدگاه آدما نباش...میگفت باور کن که فقط میتونن یه عابر باشن.. و دیروز من به این نتیجه رسیده بودم که من فقط یه برگ از زندگی خیلی آدمای اطرافم هستم و اونا فقط یه برگ از کتاب زندگی من....و روزی میاد که احتمالا اونا حتی منو به یاد نمیارن.. شاید اصلا سر همین بود که خودم! بعد مدتها صداش رو روی من بلند کرد...داد میزد و من اینبار برعکس همیشه ساکت بودم ومیخکوب..اجازه میدادم حرف بزنه..شاید چون دیروز خیلی تنها بودم .. وقت داشتم و جای کافی برای اینکه بهش اجازه بدم به خودش تکونی بده، قبل اینکه باز ساکتش کنم.. دیروز این خودم واقعا عجیب شده بود...بعد از چند ساعت از دعوای اول...وقتی انگار دوباره داشتم قولم رو فراموش میکردم و برمیگشتم تو پیله ام،خودم صدای دادش بلند شد..صداش انقدر بلند بود که دیواره های پیله ام لرزید..خودم سرم داد کشید و گفت که واقعا فراموش کرده بودم که عادت داری قولت به من رو فراموش کنی و اینکه قولت به من اصلا قول نیست،صرفا یه راهکاره برای اینکه اون لحظه ساکتم کنی... . . پ.ن : میتونید این متن رو شوخی بگیرید...میتونید جدی بگیریدش..میتونید هرجوری خواستید ازش برداشت کنید..میتونید یه داستان ساختگی ببینیدش...میتونید درکش نکنید..با واژه هاش کنار نیاید و بگید چرند نوشتم...میتونید بهم بخندید ...اما در عین حال میتونید بفهمیدش...میتونید حسش کنید..میتونید خودتون رو توش ببنیید..میتونید صدای خودم رو بشنوید..میتونید!!!
من از زندگی چی میخوام؟...یا شاید باید بگم اون از من چی میخواد؟..اصلا من میخوام،یا اون میخواد..فرقی نداره که..آخرش نتیجه اش اینه که من باید راضی باشم..از خودم و از دنیایی که ساختم دیگه.. حالا دنیا باید از من راضی باشه بحث جداست که احتمالا میتونه یه جورایی زیرمجموعه ی همون راضی بودن من از خودم باشه...چون آدم اگه بتونه یه عالمی رو هم گول بزنه یا حداقل فکر کنه که داره گول میزنه،تهش اینه که خودش از واقعیت خبر داره..هرچند چشمشو به روش ببنده و براش هزار و یکی توجیه بسازه که کم کم خودشم باورشون کنه!!!...در کل اگه اینجوریا باشه به هیچ وجه نمیتونه کاملا راضی باشه...من چه جوری میتونم راضی باشم وقتی بدونم به یه عالم بد کردم..نه اصلا به یه آدم بد کردم!!!...پس در کل راضی شدن من شامل راضی شدن دنیا هم میتونه باشه...(البته کلی بند و تبصره داره که باعث میشه این قضیه عمرا شامل آدمای خاص!!!! نشه..) ولی بیخیال..نه میخوام سفسطه ببافم..نه میخوام برم تو فاز فلسفه.. بحث اصلا بحث خودم تکیه.. یه جمله خوندم یه جا که خیلی قشنگ بود.. : « سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم؛ وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم ..بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم ....» اینکه من از جون خودم و دنیا چی میخوام خب مهمه دیگه!!.. پس فردا من قراره به یه سوال مهم زندگیم جواب بدم،اینکه تمام عمرم گذشت تا اینی بشم که الان هستم،آیا ارزشش رو داشت؟!! نمیخوام وقتی اون روز رسید خودمو گول بزنم که بالاخره این تنها راه بود..نمیخوام خودمو گول بزنم که اره ارزشش رو داشت... و حتی نمیخوام صادقانه برخورد کنم و حسرت بخورم که ای کاش از اول راهم رو تغییر میدادم....دوست دارم اون روز واقعا خوشحال باشم...حس کنم که هر لحظه اش ارزشش رو داشته..حس کنم با تمام سختی هایی که کشیدم،الان در جایی هستم که آرزوشو داشتم و خوشحالم.. خیلی وقتا به این چیزا فکر میکنم...وقتی بچه بودم ، فکر میکردم 16-17 سالگی عجب سن مهمیه..من تو اون سن یعنی چه جور آدمیم؟!!! 16 ساله شدم و نشستم باز به این فکر کردم که 20 سالم بشه چی میشم..24 سالگی که دیگه هیچی!!به نظرم غوغا بود... الان 24 سالمه..شاید خیلی کارا کرده باشم..نمیگم ناراضی بودم که خدا رو شکر باید بگم بد نبود و خدا خیلی کمکم کرد تا خیلی چیزا رو تجربه کنم و خیلی چیزا بفهمم....اما نمیتونم بگم اونی که میخواستم رو انجام دادم..برای همین این روزا خیلی پیش میاد که حسرت بخورم .. و البته باید بگم نصف بیشتر دلایلی که اونی که میخواستم نشد،خودم نبودم!!!..ولی خب حتی اگه یه دلیل ،فقط یه دلیلش هم خودم بوده باشم،کافیه که ناراضی ترم کنه!! برای همین حاضر نیستم دوباره بشینم تا 30 سالگی هم باز همین حس رو داشته باشم که شاید میتونستم بهتر باشم...و بعد همینطور سالهای آینده ی عمرم...(البته خب اگه باقی باشه!!!) میگن سنگ بزرگ نشونه ی نزدنه!!..نمیخوام انقدر حرفای گنده بزنم که نتونم از پسشون بربیام..ولی میخوام خودمو تغییر بدم...از خودم و زندگی همین امروزم شروع کنم تا یه روزی اگه هیچی غیر از زندگی خودمم تغییر نداده بودم،حسرت همینم به دلم نمونه که حتی زندگی خودم رو هم خراب کردم.. برای همه ی اینا ..برای همه ی آرزوهایی که دارم..برای همه ی اون چیزایی که حس میکنم برای داشتنشون ساخته شدم، میخوام قدمی بردارم..اما دلم میلرزه..نه برای خودم..نه از ترس گیر کردن...نگرانیم برای اطرافیانمه..خیلی چیزا رو آدم به هیچ کس نمیگه..یه چیزیه که باید تو دل خودم بمونه..اما همون چیزا نگرانم میکنه..یه دودلی آزار دهنده که بهم میگه شاید باید بذارم همینجوری پیش بره و آبی که اطرافم گرفته رو توش موج ایجاد نکنم!!! امیدوارم خدا کمکم کنه..و البته تنها امیدمم به خودشه و میدونم تنهام نمیذاره..و میدونم ترس و نگرانیم ناشی از ضعف ایمانمه..میدونم اگه ازش مطمئن باشم خودش همه چیو مرتب میکنه...برای همین امیدوارم بتونم ایمانم رو هم قوی کنم..
خدا منو بکشه راحت شم از دست این وبلاگ... رسما منو دق داد... اه..از جمعه تا حالا 10 بار یه پست میخوام بزنم...هر بار کلی عکس میذارم،آخرش میگه امکان درج چنین پستی وجود ندارد،مزخرف ،مسخره کرده من...بعد مزخرف ترش اینه که انقدر سطح کیفی سایت پایینه که وقتی بازگشت رو میزنیم،هر چی نوشتیم میپره...انگار نه انگار..یکی نیست بگه بلد نیستید یه سایت هوا کنید،خب نکنید.. اه اعصاب نمیذارن که واسه آدم..مسخره کردن ملت رو...
سلام...ای بابا چه طورید شماها؟خوبید؟..کجایید این همه وقت؟!!! اما الان دیدم دیگه باید بیام...اول اینکه سفر بودم و اگه لطف کردید و پیامی دادید،شرمنده که ندیدم تا جواب بدم.. دوم اینکه امیدوارم بتونم دیگه پررنگتر باشم... سوم اینکه دلم تنگ شده بودا!!! 4 ام هم اینکه اعصاب مصاب درست درمونم ندارم،مثل بچه ی آدم چرت و پرت بگم!!! 5 ام!!هیچی...فعلا
علي عليم و علي عالم و علي اعلم *** علي حکيم و علي حاکم و علي مختار روزهای بزرگی مثل امروز..تولدهای بزرگ..کلا یه جوری هستن که نمیشه با کلمه بیانشون کرد..اما تولد حضرت علی یه ویژگی دیگه داره..یه ویژگی از نوع معجزه، یه ویژگی از نوع مولود کعبه بودن..یه ویژگی از نوع معجزه ای که هرگز و با هیچ امکاناتی قدرت محوش رو پیدا نکردن..و امروز همچین روزیه..روزی انقدر بزرگ ؛ و ما به کجا رسیدیم که انقدر برامون عادی شده..انقدر عادی که سال به سال یه سری برنامه ی تکراری رو پشت هم ردیف کنیم و از اول بشینیم دور هم میزگرد تشکیل بدیم و بگیم به به ؛ حضرت علی مرد بزرگی بود، همیشه شبا نماز میخوند، همیشه روزا روزه میگرفت، غذاش نون خشک و نمک بود و لباسها و زندگیش فقیرانه.. آخ که چقدر شعار زندگیمونو پر کرده..نمایش ، فیلم بازی کردن..اینا شده زندگی روزمره امون..برای همچین روزی که در کل عمر دنیا فقط یکبار رخ داد، برای همچین روزی، ما برنامه های تکراری و عادی خودمون رو تکرار میکنیم که از علی برای منافعمون استفاده کنیم!!!و هرگز به این فکر نکنیم که راهمون داره میشه عکس اونچه اون میخواست و داریم روزی که پیش بینی کرده بود رو به تحقق میرسونیم که از اسلام چیزی نخواهند ماند جز پوستینی وارونه!!..(و این روزا چقدر ملموس شده این پوستین وارونه!!) چقدر امروز دلم تنگه..دلم هوای مکه داره..هوای کعبه..هوای رکن یمانی..هوای اون شکاف ، و روزی که بهش دست کشیدم و حتی همون موقع هم باورم نمیشد که این همه خوشبختی در بیداری نصیبم شده باشه..و دعا میکنم که هرکسی واقعا آروز داره، نصیبش بشه نفس کشیدن تو اون هوا..نصیبش بشه هوای بهشت و لمس یه تیکه از بهشت...و ما هم همینطور .. خلاصه که نمیدونم چه جوری باید تبریک بگم همچین روزی رو..چون کم آوردم..چون خیر سرم به جای شادی در همچین روزی کلمات وبلاگم شاد نبود..اما به هر حال امروز تو عرش و سماء جشن و شادیه..چرا ما شاد نباشیم برای همچین روز بزرگی؟ هرچند ما از دست دادیم مردی که متاسفانه درکش هم نکردیم..ولی شاید مهم اینه که بین ما بود و گذاشت اون اثری رو که باید میذاشت.. ای بابا!!من اند شادی و پایکوبی شدم رسما امروز!!! خب حالا کلا عیدتون مبارک..روز پدر مبارک..روز تولد حضرت علی مبارک و ایشالا خدا قدرت درکی بهمون بده تا بتونیم یه ذره از این همه بزرگی و زیبایی رو حس کنیم..باشد که بیاندیشیم!!!!حتی سالی یک روز!!!
می تراود مهتاب
امروز همه ی اونچه دلم میخواد بگم رو تو حرفای دکتر شریعتی پیدا میکنم..همه ی اونچه سالها پیش گفت و اونقدر دید بازی داشت که من میگم برای امروز گفته بود..نه دیروز..شریعتی مرد آینده بود.. و چه حسی داره وقتی امروز همه ی اونچه تو دلم جمع شده و منو به مرز فریاد میرسونه، پیدا میکنم در حرفای کسی که سالها پیش امروز رو دیده بود..پس فقط با جملات اون حرفم رو بیان میکنم .. که : من هرگز نمی نالم...قرنها نالیدن بس است...میخواهم فریاد بزنم...!اگر نتوانستم سکوت میکنم.... آنها از فهمیدن تو می ترسند.از گاو که گنده تر نمیشوی می دوشنت و از اسب که دونده تر نمیشوی سوارت میشوند و از خر که قوی تر نمیشوی بارت میکنند. انها فقط از فهمیدن تو میترسند. خدایا : رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را؛ وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم. چه تلخ و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد... این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش!!! ساخته اند. پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست. و چاره ایی دیگر پیدا نیست ..و من «چنین کردم» اما «چنین نبودم» و این دوگانگی مرا همواره دو نیمه می کرد. ............ و .......... وقتی زور جامه تقوا می پوشد ، فجیع ترین شکل تاریخ بوجود میآید.. ............ و .......... دیکتاتوری و آزادی از آنجا ناشی نمی شود که یک مکتب خود را حق میشمارد
یا ناحق...بلکه از اینجا ناشی میشودکه آیا "حق انتخاب" را برای دیگران
قائل است یا قائل نیست!! ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !
نه...دیگه نمیشه بشینیم کنار و کاری نکنیم..نمیشه بگیم به من چه..من خودم تا چند ماه پیش همین بودم..میگفتم مهم نیست ..چه فرقی میکنه، اینا که همشون مثل همن..اینا که هر کاری بخوان میکنن..اینا که به نظر و رای من و تو نیستن...پس چرا من خودمو حرص بدم؟اصلا چه فرقی میکنه؟!!..مگه تا حالا که من خودمو کنار نکشیدم فرقی کرد؟ و من حاضر نیستم تو روزگاری که یکی حاضر شده همچین خطری رو قبول کنه، بشینم از دور آرزو کنم که بلکه فرجی بشه...که به قول دکتر شریعتی دعا هرگز جانشین وظیفه نمیشه... شاید به این خاطر که : ما زنده به آنیم که آرام نگیریم....موجیم که آسودگی ما عدم ماست شاید برای روزی که هر روز شعر نیما رو با کلی اندوه به یاد نیارم که : قاصد روزان ابری، داروگ ، کی میرسد باران... روزی.. چون ارغوان شکفتن...
|
درباره وبلاگ![]()
به تماشا سوگند
صفحه نخست
|