تبليغاتX
حصار خاموش

حصار خاموش

هر چه میخواهد دل تنگم

گاه در میمانم از پیچیدگی معادلات ساده ی زندگی..

عمق روابط و احساسات نسبت عکس دارد با فاصله بین آدمها...

.

.

پ.ن : این معادله شامل استثناهای بسیار اندک زندگی نمیشود!


+ نوشته شده در  یکشنبه 9 آبان1389ساعت 21:46  توسط حنا  | 

فرصت های مغتنم!

از اونجا که میگن آدم باید فرصتها رو غنیمت بشمره ، ما دیدیم اومدیم هند ، گفتیم بشینیم بشمریم ببینیم چندتا غنیمت میشه جمع کرد اینجا!

برای مثال دیدیم ما که اومدیم اینجا و بالاخره باید اینجا زندگی کنیم، بزنیم ببینیم پشت این آداب و رسوم هندی چه ماجراهایی وجود داره! اما زهی خیال باطل اگه فکر کردید مثلا تونستیم! کو وقتش؟ حالا بر فرض وقتشم پیدا شه! کیه که توضیح بده واسه امون درست حسابی؟! نه که خیلی هم لهجه اشون سلیس و شیواست!

در نتیجه تصمیم گرفتم فعلا بیخیال شمارش و حساب کتاب شم و بذارم این امر خطیر و برای فرصت های مناسب تر! اما از اونجا که نیتم خیر بوده ، خدا خودش یه استاد سر راه ما گذاشته که خیلی داوطلبانه میاد محض پز دادن هم که شده هر از گاهی یکی از این داستان های جالبشونو واسه ی ما تعریف میکنه!(فقط یه سوال برای من پیش میاد، نصف این ماجراهایی که میگه رو یه جوری تعریف میکنه به جا پز دادن ضایع کردنه!چرا انقدر خودش حال میکنه؟!:دی)

حالا از اونجا که شما دوستای منید ، گفتم در امر شمارش شما رو هم سهیم کنم..ماشین حساب خدمتتون هست؟ نیست ؟ مهم نیست..قلم کاغذ بیارید بشینید بشمرید!

.

.

برای شروع استاد گرامی یه روز داستان گانشا که یکی از خدایان بزرگ هندیه رو به خاطر اینکه من اسمشو خوب میدونستم، برامون تعریف کرد!

Ir Upload

گانشا یه جورایی یکی از مهمترین خدایانشون محسوب میشه و قبل از دعا به درگاه هر خدای دیگه ای ، اول عرض ادب و احترام و ارادت به گانشا باید داشته باشن.

به نقل از استاد گرانمایه ی ما و کلیه ی منابع دیگه ، گانشا فرزند پارواتی و همسرش شیواست! (محض اطلاع عرض میکنم پارواتی مادرشه و شیوا اسم شوهرشه!!)

اینجوری که استاد ما میگفت پارواتی عزیز گانشا رو از چرک بدن خودش درست کرده! بله درسته! تشریف برده حموم، چرک گرفته و از چرک بدن خودش با عشق گانشا رو ساخته! (جاتون خالی چنان هم استادمون با عشق از این مرحله ی چرک گرفتن حرف میزد ، هر کی بود فکر میکرد از اشک چشم ساخته بچه اشو!) گانشا که ساخته میشه ، مادرش بهش با عشق روح میدمه و گانشا میشه عزیز دل مادر..هرچی هم که مادرش بگه فرمانبردار محضه و به جز اون به حرف هیشکی گوش نمیده!

در ادامه ، گانشا که ساخته میشه، پارواتی ، گانشا رو میذاره بیرون در حمام و میگه هرکی خواست بیاد تو بهش اجازه نده. گانشا هم میگه چشم.

میزنه و این وسط شیوا خان! پیداش میشه و از اون اصرار که بره پیش پارواتی و از گانشا انکار که پارواتی گفته هیشکیو راه ندم . شیوا هم که بی اعصاب، سرتق بازی گانشا رو که میبینه شمشیر درمیاره و بنگ، سر گانشا رو میزنه!

پارواتی میاد بیرون و میبینه وااای..سر بچه اش از تنش جدا شده! کلی غصه میخوره و میگه چیکار کنم، چیکار نکنم، راه میفته اینور و اونور دنبال یه سر واسه بچه اش..هی سر حیوونای مختلفو امتحان میکنه و آخر آخر سر یه بچه فیل رو میبره و میاد میذاره جای سر گانشا و گانشا رو دوباره زنده میکنه!(موندم چرا دوباره چرک نگرفته خب سر بسازه واسه اش!)

اینجوری میشه که گانشایی که الان میبینیم، نیمی انسانه و نیمی فیل . و اینطور که من شنیدم(نه از این استادمون!) یه جورایی خدای خشنی هم هست ، اما در باور هندی برطرف کننده ی بدی هاست .

منبع ویکی پدیا اشاره ای به بخش چرک بودن! گانشا نداره..اما به هر حال گفتم بد نیست به عنوان یه منبع اینجا بذارمش .

گانش

پ.ن 1: پارواتی خودش به شخصه یکی از خدایان مهم هندیه که خدای جوانسازی و ویرانی محسوب میشه .

Ir Upload

شیوا هم یکی دیگه از خداهای خیلی بلند مرتبه ی هندیه .

"شیوا خدای آفریننده، نگهدار آسمان و زمین، نابودکننده اهریمنان، بخشاینده گناهان و بسیارکننده روزیست."

Ir Upload

.

پ.ن 2: من خدای نکرده قصد توهین به هیچ باور و مذهبی رو ندارم . اگه اینجوری تعریف کردم واسه این بود که استادمون دقیقا همین شکلی تعریف کرد! دیگه تقصیر من نیست که با نحوه ی تعریف کردنش فکرمون هم واسه خودش ساخته میشه که!

پ.ن 3 : همین دیگه!! داستان های دیگر در زمانی دیگر! 


+ نوشته شده در  جمعه 7 آبان1389ساعت 13:29  توسط حنا  | 

وقتی دوری...

وقتی دوری...

زمان طولانی تر میشه ..

فاصله ی مکانی رو نمیشه پر کرد، امید به گذشت زمان اما!! ... امید به گذشت زمان تحمل فاصله ها رو ممکن میکنه..

روزها رو به امید شب شدن چشم باز میکنم و شب ها رو به امید یه روز جدید و گذشتنش چشم روی هم میذارم.

شب و روز معنیشو از دست میده ...

زمان میگذره .. بدون توجه به تو..بدون توجه به من..برای تو سریع و برای من کند..کند کند ..اونقدر که گاهی حس میکنم شاید از حرکت ایستاده ..

و چقدر راحته گفتن اینکه تحمل کن ، میگذره..

فقط میدونم دیگه هرگز این جمله رو به کسی نمیگم..نمیگم چون نمیخوام تو دلش بگه گفتنش برای تو راحته.. نمیگم چون میدونم لبخند تلخی که میزنه معنیش چیه..

بهونه میگیرم؟ اره شاید حتی دارم بهونه میگیرم..از خوب بودن خسته شدم..از تلاش برای بهترین بودن..از تلاش برای کامل بودن و بی اشتباه بودن..

امروز رو استراحت میدم به خودم..میذارم دلم غر بزنه..میذارم بهونه اشو راحت بگیره..میذارم بهونه اشو داد بزنه.. داد بزن..بگو تنهایی..بگو دلت تنگه..نمیخواد قایمش کنی..نمیخواد بازم لبخند زورکی بزنی وقتی ...

داد بزن..این یه بارو دست از سرت برمیدارم..به حال خودت باش..چون نمیدونم دفعه ی بعد که همچین جراتی پیدا کنم کی خواهد بود..

زمان نمیگذره..انگار فقط به نظر میاد میگذره..

چقدر بده که وقتی کاری از دستمون برنمیاد مجبوریم بگیم تحمل کن..اولش سخته..میگذره!

چقدر بده تو دلمون به بقیه بگیم چقدر غر میزنی ، خب تحمل کن، خودت خواستی!

خب خودش خواسته که خواسته ، دلیل نمیشه تحملش راحت تر باشه که..دلیل میشه؟!

دل من امروز آزادی..بگو..میدونم زمان نمیگذره..میدونم تنهایی..میدونم خسته ای..میدونم گاهی میبری..میدونم از دیدن بعضی نگاها چقدر میشکنی..

امشب رو آزادی..چون از فردا اوضاعت از اینم بدتر میشه..از فردا از اینم کمتر نشونت میدم..چاره ای نیست . اینجا باید اینجوری بود . دیگه نمیشه همینقدرم نشون بدم احساستو..دیگه خودمی و خودت و ...

و نمیدونم دیگه کی میتونم آزادت کنم.. چون بین خودمون باشه، با اینکه میفهممت، خسته ام از اینکه انقدر گاهی نرمی و شکننده ..خسته ام از اینکه گاهی انقدر کوچیک میشی..

امشب که گذشت! فردا ولی..

بازم فردا میاد..یه فردای تکراری و یه نقاب تکراری...

بزن بریم دل من..حرفات بازم باید سربسته بمونه..امشب رو گفتی که بتونی تا چندوقت باز نگهشون داری..

امشب که گذشت..دوباره سکوت کن..سکوت کن که از فردا مجبورم بیشتر جلوتو بگیرم..مجبورم بیشتر ساکت باشم!

امشب که گذشت!..اما چه گذشتنی..گذشتنی در کار نیست..و مشکل اینه که حتی گاهی از گذشتنش هم میترسم!

فرصتت بازم تموم شد..بازم نگه دار حرفاتو..میدونم که نمیگذره..میدونم از نگذشتنش خسته ای و از گذشتنش نگران! همه چیو میدونم..اما نمیتونم واست کاری کنم..پس فقط مجبورم حبست کنم..

وقتی دوری...




+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 20:13  توسط حنا  | 

در همین نزدیکی!

مدتها بود نمیرسیدم به وبم سر بزنم..

یادمه اون زمان که هم وقت بیشتری داشتم، هم تو عالم وب فرو نرفته بودم، اون زمان که هنوز دفتر خاطراتم همدم روز و شبم بود، وقتی که نمیشد چند وقت بهش سر بزنم، یه جورایی معذرت میخواستم ازش که منتظرش گذاشتم!!(بچگیه دیگه!!)..الان هم معذرت میخوام..دفتر خاطراتم شده وبلاگم...نه اونطور که دفترم بود که هیچ وقت نمیتونم همه چیو جایی که جز خودم و خدا کسی حضور داره مطرح کنم! اما به نوبه ی خودش، دفتری از خاطره هاست این وبلاگم..

به هر حال..وب قشنگم من معذرت میخوام..دوستای خوبم از شما هم معذرت میخوام..

یه مقدار درگیری دارم..نمیدونم کی میتونم دوباره اوضاعم رو مرتب کنم که مثل قبل منظم سر بزنم، اما امیدوارم زودتر بشه.. به هر حال من همین نزدیکی هام..دور نشدم..

برام دعا کنید.


+ نوشته شده در  شنبه 6 شهریور1389ساعت 23:34  توسط حنا  | 

دور...


نمیتونم پیداش کنم..

گمش کردم..اینبار انگار بدجور گمش کردم...

هرچی میگردم پیداش که نمیکنم هیچ ..انگار بیشتر گمش میکنم.. بیشتر گم میشم..

بعضی روزا به نظر میاد میدونم کجاست..

بعضی روزا بیشتر میفهمم که یه جا رو اشتباه رفتم و خیلی اینبار دور شدم..

کمک میخوام فکر کنم..ولی نمیشه..

چون به هر کی نگاه میکنم که ازش کمک بگیرم، بدتر باعث میشه گمش کنم..
به خاطر اینکه اونا یا مال خودشونو گم کردن..
یا وانمود میکنن دارنش..
یا اگه واقعا دارن با چنگ و دندون نگهش داشتن...بخوان به کم کمک کنن ، خودشونم ...

ولی من باید پیداش کنم..
داره دردسر میشه.. داره خودمم خسته میکنه..

بی دلیل گم نشد..

بی دلیل نیست که پیداش نمیکنم..

اما میخوامش..بی دلیل یا با دلیل..

اینبار بدجوری گم شدم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 2:6  توسط حنا  | 

گمشده!


 “طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست
با چشمهای روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما :
یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر”


دکتر شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  جمعه 17 اردیبهشت1389ساعت 22:31  توسط حنا  | 

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

عید همگی مبارک..ببخشید انقدر با تاخیر اومدم..اوه..تازه 4 فروردین بود!!همچینم دیر نشده!!:دی

ولی در کل..عیدتون مبارک..امیدوارم بهترین ها امسال در انتظارتون باشه و سال به سال هم بهتر بشه ...


هر چند   .... ؛

ای دل من، گرچه ـ در این روزگار ،
جامه ی رنگین نمی‌پوشی به کام،
باده ی رنگین نمی‌بینی به جام،
نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت ـ از آن می که می‌باید ـ تهی است،
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ؛
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ!


ایشالا که اوضاع بهتر شه..آرزو که میشه کرد!!نه؟!!!:دی

به هر حال باید تلاشمون رو بکنیم..نباید بذاریم به هدفی که دنبالشن برسن ، اگه بذاریم افسردگی و غم جای همه چیو برامون بگیره ، اونی که نباید بشه میشه و .. همون ، هفت رنگش میشود هفتاد رنگ!!! 


اول بهاره!! حال میده از این حرفای امیدوار کننده تحویل خودمون بدیم!!:دی..فعلا از بهار انرژی میگیریم...برای بقیه ی روزا بدجور لازمش داریم..ایشالا که دل خوش و لب خندون قرین روز و شبتون باشه..



+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 فروردین1389ساعت 22:29  توسط حنا  | 

جوونی کجایی که یادت بخیر!!!!

الان اینم عنوان بود من واسه ی مطلبم انتخاب کردم ؟!! انگار میخوام طنز بنویسم!!گیر ندید، نمیخوام!!!

حالا هر چی...یعنی واقعا داره عید میاد ؟ هوا که اینو میگه..تقویم هم همینو میگه...تقویم ؟ چند وقته من اصلا تقویم رو نگاه نکردم ؟ داشتم یه جا فرم پر میکردم ، یادم نبود سال چندیم!!!

خوبه رو ساعت دیواری خونه یه روزشمار هست که حداقل یادم بمونه هنوز به ورز درخت کاری نرسیدیم!!! یا رسیدیم؟!!امروز چندمه؟!

بازم حالا هر چی...واقعا داره عید میاد ؟ بیخیال هوا و تقویم...دلت چی میگه ؟ داره عید میاد ؟ دل من دلش برای بچگیهامون تنگ شده..برای اون وقتا که حال و هوای عید ، یه جور دیگه بود..برای اون وقتا که از اول اسفند سال تموم شده بود و همه چی میرفت برای اینکه به عید ختم شه... برای وقتایی که سرمای زمستون رو حس کرده بودیم تا بهاری شدنشو بفهمیم..

برای وقتایی که از دیدن گاری پر گل ذوق میکردم.
برای وقتایی که دوست داشتم پرده ها رو بکشیم پایین تا به بهونه ی شستن اونا ، پنجره ها تمام قد و بدون مانع جلوم قرار بگیرن و بیرون رو یه جوری ببینم که فقط عیدا میتونستم ببینم..
حتی برای بوی رایت(الان باید فارسی رو پاس بدارم و بگم اسپری لکه بر شیشه؟!!!)
برای گرفتن خاک از سر و روی اتاقم ...
برای پیچوندن مدرسه..
برای گوش دادن به آهنگایی که بیشتر وقتا دم عید موقع خونه تکونی میذاشتم و گوش میدادم..
برای دلخوشی ها و سادگی ها...
برای راحت شاد شدنا...
برای از در و دیوار بالا رفتن به بهونه ی خاک گیری..
برای ذوق کردن و خریدن ماهی و سمنو و ریختن گندم تو آب برای سبزه ی شب عید...
برای خاطره نوشتن هام به روش سنتی..توی دفتر قشنگ قدیمیم ..نه اینجوری مدرنیزه شده!!!
برای خستگی از خونه تکونی به همون حالت قدیمی..
برای خودم..برای بچگیم..برای روزای رفته...برای..
برای دوستی هایی که زمان روشون گرد فراموشی پاشید ...

آقا جون من دلم تنگ شده..من دلم کوچیکه..من دلم بچه مونده..اشکالی داره برای این چیزا غصه بخوره ؟ اشکالی داره بی تابی کنه ؟ اگه داره که همینه که هست..به هر حال من ازش راضیم..دوست ندارم این حال و هواشو از دست بده..دوست ندارم سنگ بشه ..دوست ندارم نبینه چیا رفتن .. دوست ندارم یادش بره قشنگی های بچگی رو..دوست ندارم بزرگ شه..

این روزا..ولی این روزا..اسم خونه تکونی که میاد تنم میلرزه..به هر بهونه میخوام از زیرش در برم..درس و کار و زندگی هم که نشستن زل زدن تو چشام ، ببینن تا کی میتونم با پررویی منم تو چشماشون نگاه کنم!!

نگران از کارایی که باید انجام بدم...نگران از حجم کارای عقب افتاده و فشار کارای باقی مونده و فرصت کم..

نگرانی برای کسایی که برام مهمن و هر روز انگار یه بهونه ی جدید پیدا میشه تا نگران شی..

ناشکری؟ نه خدا رو شکر هم میکنم..میدونم که نمیشه بچه بمونم و اون روزا رو نگه دارم..ولی نمیشه که به زور به دلم بگم گذشته ها گذشته ، تو نباید بهش فکر کنی..خب تنگ میشه دیگه!


دوباره..حالا هر چی!! نگفتی..دلت میگه داره عید میاد ؟ عید که بیاد ، دلت حسش میکنه ؟ امیدوارم که بکنه ..با همه ی گذر زمان و رفتن اون روزای خوش ، امیدوارم دلت بهاری بشه..

امیدوارم دلم سنگ نشه..امیدوارم بتپه و یادش بمونه چه روزایی داشته ..یادش بمونه چه کسایی رو دیده..یادش بمونه چه کسایی هنوز هستن...

و یادش نره که دلش بشکنه وقتی بچه های کوچیک کنار خیابون رو میبینه  که فال میفروشن و به فروشگاهای بزرگ با حسرت نگاه میکنن...

با همه ی این حرفا..دلم بدجوری برای بچگیم تنگه..چرا همه چی اون موقع یه بوی دیگه داشت ؟ معصومیت بچگی که میره ، خیلی چیزای با ارزشو با خودش میبره..حیف..




+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اسفند1388ساعت 13:14  توسط حنا  | 


آنقدر عرض کوچه را در انتظارت قدم زدم که يادم رفت کدام سمت کوچه بن بست است . حالا ديگر از هر طرف بيايي فرقي نمي کند........ غريبه اي .



+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 21:39  توسط حنا  | 

تسلیت

درگذشت آیت الله منتظری رو تسلیت میگم..

صدمه ی جبران ناپذیر مال درگذشت امثال آیت الله منتظری هستش که به دین وارد میشه..

ایشالا راهشو بتونیم ادامه بدیم .

و ایشالا هدفی که دنبال میکردن رو بتونیم بهش نائل شیم..




+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 21:21  توسط حنا  |