تبليغاتX
حصار خاموش

حصار خاموش


هر چه میخواهد دل تنگم







سلام

چی بگم؟..عنوان نداره دیگه...

اومدم بگم چند وقتی اصلا برام وبلاگم یا هیچ وب دیگه ای باز نمیشد..ایراد از کامی من بود ظاهرا یا اکانتم!!

الانم واقعا با دردسر باز شد!! خود صفحه ی وب هم که اصلا باز نمیشه..نه مال خودم، نه هیچ وب بلاگفای دیگه!!!
اصلا نمیدونم این مشکل فقط مال منه، یا نه؟!

به هر حال الانم که اینجا باز میشه متاسفانه سرم خیلی شلوغه...سعی میکنم ایشالا به زودی آپ کنم...


خوش باشید...


فعلا

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388 - ساعت 18:52 - توسط : حنا    |   

امروز داشتم آهنگ برادر خاطرت هست ، گوگوش رو گوش میدادم..

عجیب منو برد تو فکر..همیشه میبره..غیر از اون حسی که منو به یاد اولین بارهایی که شنیدمش میندازه..کلا معنی شعر هربار منو خیلی غرق میکنه..میدونم که این شعر بیشتر رو نسل قبل از ما تاثیر داره..نسلی که حس کردن این کلمات رو..اما همونطور که آخر شعر هم میگه دوباره داستان تکرار میشه..

و من شدید حس تکرار بهم دست داده..جای قهرمانای بچگیمون فقط عوض شده..وگرنه همون اتفاقا میفته..یاد دزد پلیس بازی کردن های بچگی..یاد بچگی..
شاید چون مال من با جنگ شروع شد..اون روزای خوشیم مال بعد از اون بود..روزای بی خبری مال خیلی بچگیم نیستن بر عکس خیلیهای دیگه..(و البته شبیه خیلی بچه های نسل خودم)

الان بیشتر اونایی که همبازی بچگیم بودن خودشون زندگی تشکیل دادن یا دارن میدن..راهمون از هم جدا شده..هر کدوم یه جور..هرکدوم یه سمت...
و حالا من اینجا دارم به بچگی ای فکر میکنم که چقدر بعضی مناظرش برام دور میاد..انگار من نبودم..
و چقدر این شعر برام معنی پیدا میکنه دوباره..

بزنگاه های زندگیم...اولیش تو جنگ، صدای خمپاره..ضدهوایی..خون..آژیر قرمز..دویدن های بی امان...
دومیش ...شاید سومیش...
و حالا آخرین بزنگاه جاری زندگیم..چقدر آشنا میزنه با اونچه تو شعر میشنیدم..

.
.
.

تو شعر اولین بزنگاه مال بچگیش نبود..انگار اون نقطه ی صفر بود بچگیش...اما مال من..نمیتونم بگم بچگیم نقطه ی صفر بود...وقتی یادم میاد جنگ رو چه طوری اینو بگم...

با اینکه با جنگ شروع کردیم..با اینکه ترس و دلهره و بی اعصابیش و غمش تو ذهنمون موند..اما وقتی تموم شد، فکر میکردیم تموم شده...در واقع شاید باید برامون راحت تر از نسلهایی باشه که بچگیشون عادی بود..به هر حال ما تا به خودمون اومدیم صدای خمپاره تو گوشمون بود..
اما بعدش به خاطر همون بچگی که نذاشته بودیم از بین بره، حس میکردیم دیگه غم و غصه نیست..
اینجا بزنگاه دوم بود شاید..بزنگاه دوم تازه رفت توی یه آرامش که حس کنیم بچگی رو...هرچند نمیشه گفت بیخبری همراهش بود و یه دنیای کامل بچگی..اما فکر امروز رو هم نمیکردیم..

همه سرگرم بازی..هم بیخبر و شاد..کسی از روز غصه ،خبر اصلا نمیداد...


الان مهم امروزه..بزنگاه جاری زندگیمون..دیگه چی میتونم بگم ازش..جز اینکه :

دیگه یادی ندارم از اون جیک جیک مستون.......بهار مرد و زمین رفت، به رویت زمستون
شکست کشتی مهتاب ، تو گل موج هیولا...ستاره بود که میرفت ، به قعر شب دریا...(
یا بهتر  : ستاره است که میره به قعر شب دریا)


و درآخر تنها چیزی که الان یادم میاد اینه که :

ببین گردش چرخو..بازم کیو کیو ..بنگ بنگ...


و باید صبر کنیم و ببینیم این فصل زندگی ما چه جوری میگذره..خدا کنه بعدا شرمنده نباشیم..خدا کنه خوب بگذره..خدا کنه ما راهمون رو درست بریم و کم نذاریم توش..


پ.ن : نمیدونم شعر گوگوش باهام چه کرد که اومدم اینا رو اینجا گفتم..به نظرم خیلی در هم بر هم شده این پستم...بذارید به حساب آشفتگی فکریم...


+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388 - ساعت 0:43 - توسط : حنا    |   


دیروز خودم با من دعواش شد!!!! خودم میگفت بذارم نفس بکشه..بذارم آزاد شه و انقدر زندانبان بدی نباشم..خودم میگفت خسته نشدی بس که این همه سال سرکوبم کردی؟بس که بابت اشتباهات دیگران منو سرزنش کردی؟بس که نذاشتی نشونت بدم زندگی رو میشه جور دیگه پیش برد؟

دیروز اول یکی دیگه با من دعواش شد ...اون میگفت انقدر نگران دیدگاه آدما نباش...میگفت باور کن که فقط میتونن یه عابر باشن..

و دیروز من به این نتیجه رسیده بودم که من فقط یه برگ از زندگی خیلی آدمای اطرافم هستم و اونا فقط یه برگ از کتاب زندگی من....و روزی میاد که احتمالا اونا حتی منو به یاد نمیارن..

شاید اصلا سر همین بود که خودم! بعد مدتها صداش رو روی من بلند کرد...داد میزد و من اینبار برعکس همیشه ساکت بودم ومیخکوب..اجازه میدادم حرف بزنه..شاید چون دیروز خیلی تنها بودم .. وقت داشتم و جای کافی برای اینکه بهش اجازه بدم به خودش تکونی بده، قبل اینکه باز ساکتش کنم..
خودم کلا یه جوریه که بخوام نخوام حرف میزنه..اما من بدتر از اونم..معمولا براش توجیه میارم...یا ساکتش میکنم یا اصلا فکرمو منحرف میکنم که خودم یادش بره چی میخواسته بگه...
اما اینبار نه من سعی کردم ساکتش کنم...نه خودم ساکت میشد..دیروز خیلی عصبانی بود..خیلی....بهم میگفت چرا یه شانس بهم نمیدی تا راحت نفس بکشم؟چرا نمیذاری یه کم من بگم کجا بری،چه جوری بری،از چی ناراحت شی و به چی اهمیت ندی..

بهم میگفت در کوتاه مدت ازش ممنون خواهم بود که هدایتم کرده... و من اینبار بهش نه نگفتم..گفتم امیدوارم پشیمونم نکنه...گفتم از پس سالهایی که گذشته باید فهمیده باشی که چقدر بدم میاد دیگه از حس اشتباه... و خودم انگار قبل اینکه بفهمم ازم قول گرفت که اینبار جلوشو نگیرم..که باورش کنم و انقدر سرکوبش نکنم..که بذارم توانایی هاش بهم نشون بده و اعتماد از دست رفته رو برگردونه ....

دیروز این خودم واقعا عجیب شده بود...بعد از چند ساعت از دعوای اول...وقتی انگار دوباره داشتم قولم رو فراموش میکردم و برمیگشتم تو پیله ام،خودم صدای دادش بلند شد..صداش انقدر بلند بود که دیواره های پیله ام لرزید..خودم سرم داد کشید و گفت که واقعا فراموش کرده بودم که عادت داری قولت به من رو فراموش کنی و اینکه قولت به من اصلا قول نیست،صرفا یه راهکاره برای اینکه اون لحظه ساکتم کنی...
حرفاش تکونم داد..دلم نمیخواست قولم رو بذارم زیر پام..کلا من از بدقولی خیلی بدم میاد..ولی شاید متوجه نبودم که این همه مدت در پس سالها و اتفاقاتش عادت کردم که این خودم رو نادیده بگیرم و دیگه آخرین چیزی هم نباشه که بهش اهمیت میدم..اما خودم خسته بود..خیلی ..دیگه ساکت نبود..و بهم یادآوری کرد که من از بدقولی بدم میاد و اینبار انگار واقعا بهش قول داده بودم..خودم اینبار واقعا هدایت رو دست گرفته بود..
خودم حتی تا شب چندتا کار دیگه هم کرد...کارایی که حسابی به هیحان آورده بودش..اما من بر حسب عادت دلم میلرزید از اینکه نکنه اشتباه کرده باشم که بهش انقدر اختیار عمل دادم...
خودم چند بار نذاشت سرزنشش کنم...خودم تا  میومدم به خاطر یه چیز - برای من مهم و برای اون بیخود!!! - عذاب وجدان بگیرم داد میزد و منو میزد کنار...
خودم الان باعث شده من هنوز فکر کنم شاید اشتباه کردم،آخه من عادت کردم..آخه من دلم نمیاد خیلی کارا رو بکنم و خیلی برخوردا رو داشته باشم.....
اما خودم راضیه..خودم نمیدونم چرا اصرار داره آخرین نفر نباشه..
نمیخوام اینو بدونه،ولی حتما میدونه،من تقریبا دوست دارم که اون آخرین نفر باشه،حتی میخوام نباشه..اما این خواسته ی من،خودم رو آزار میده،باهام بد میشه،ازم ناراحت میشه....
خودم
داره ازم میپرسه واقعا ته دلت احساس بهتری نداری از اینکه من کارا رو درست کردم و از اینکه خودت بودی!!!،خودم بودی؟!!!
و من نمیدونم..نمیدونم احساسی که دارم ناشی از لذت خودمه ،از اینکه باهاش یکی بودم...یا ناشی از اینکه مبادا دل کسی رو این وسط شکونده باشم یا کسی ناراحت شده باشه و اینکه کسی رو نادیده گرفته باشم...
آخه من از اینکه نادیده گرفته بشم خیلی بدم میاد..برای همین به هیچ وجه حاضر نیستم کسی به خاطر من و از طریق من این حسو تجربه کنه...اما خودم میگه هرچیزی حدی داره!!
نمیدونم درست میگه یا نه،گاهی میگم نکنه این خودم بد شده باشه،نکنه بخواد انتقام بگیره..نکنه بخواد زخم های کهنه رو دوباره رو بیاره..
ولی دیروز غیر از خودم،اون یکی دیگه و خیلی های دیگه هم خیلی وقتای دیگه اینو بهم گفتن که نباید به این دلایل خودم رو شکنجه کنم!!!..
اما من میترسم به خودم میدون بدم،میترسم باورش کنم..میترسم که نکنه بخواد دل گرفتگی هاشو نشون بده و به خاطرش کسانی که باعثش بودن و یا حتی نبودن رو آزار بده...
نمیخوام حتی کسایی که آزارم دادن رو ناراحت کنم..من ترجیح میدم فقط دیگه ازشون دور باشم ، خودم هم میگفت اره خیلی خوبه که دور باشیم،منتها کامل دور باشیم،نه اینکه تو همش سعی کنی مطمئن شی اونا دلشون راضی باشه و این وسط فقط منو شکنجه بدی!!!
خودم بده خیلی..یا من خیلی بد میبینمش..خودم میگه من ناراحتی ها و بدی های دیگرون رو هم سر اون تلافی میکنم...
اون یکی دیگه هم دیروز میگفت دیگرون رو خیلی مهم میکنی بعضی وقتا..میگفت زیادی به نظرشون اهمیت میدی..میگفت ولشون کن..
وای خدا...این رو راست بودن و ول کردن خودم گاهی چقدر سخت میشه!!!
آخرش تکلیف من چیه..بذارم خودم باشه..یا نه بازم بکنمش تو سلولش..اونجوری مطمئنم که 2 سال،4 سال،نه 10 سال دیگه ازم متنفر میشه....
و اگه آزادش هم کنم،میترسم من ازش متنفر بشم!!!میترسم بزنه به سرش و به فکر تلافی بیفته..میترسم کنترلش سخت شه..حتی قبل از همه ی اینا از خود روبرو شدن با برخوردهاش هم میترسم..از تصورش هم حتی...

.

.

پ.ن : میتونید این متن رو شوخی بگیرید...میتونید جدی بگیریدش..میتونید هرجوری خواستید ازش برداشت کنید..میتونید یه داستان ساختگی ببینیدش...میتونید درکش نکنید..با واژه هاش کنار نیاید و بگید چرند نوشتم...میتونید بهم بخندید ...اما در عین حال میتونید بفهمیدش...میتونید حسش کنید..میتونید خودتون رو توش ببنیید..میتونید صدای خودم رو بشنوید..میتونید!!!

+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 - ساعت 2:28 - توسط : حنا    |   

من از زندگی چی میخوام؟...یا شاید باید بگم اون از من چی میخواد؟..اصلا من میخوام،یا اون میخواد..فرقی نداره که..آخرش نتیجه اش اینه که من باید راضی باشم..از خودم و از دنیایی که ساختم دیگه..

حالا دنیا باید از من راضی باشه بحث جداست که احتمالا میتونه یه جورایی زیرمجموعه ی همون راضی بودن من از خودم باشه...چون آدم اگه بتونه یه عالمی رو هم گول بزنه یا حداقل فکر کنه که داره گول میزنه،تهش اینه که خودش از واقعیت خبر داره..هرچند چشمشو به روش ببنده و براش هزار و یکی توجیه بسازه که کم کم خودشم باورشون کنه!!!...در کل اگه اینجوریا باشه به هیچ وجه نمیتونه کاملا راضی باشه...من چه جوری میتونم راضی باشم وقتی بدونم به یه عالم بد کردم..نه اصلا به یه آدم بد کردم!!!...پس در کل راضی شدن من شامل راضی شدن دنیا هم میتونه باشه...(البته کلی بند و تبصره داره که باعث میشه این قضیه عمرا شامل آدمای خاص!!!! نشه..)

ولی بیخیال..نه میخوام سفسطه ببافم..نه میخوام برم تو فاز فلسفه..

بحث اصلا بحث خودم تکیه..

یه جمله خوندم یه جا که خیلی قشنگ بود.. :

« سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم؛ وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم ..بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم ....»

اینکه من از جون خودم و دنیا چی میخوام خب مهمه دیگه!!.. پس فردا من قراره به یه سوال مهم زندگیم جواب بدم،اینکه تمام عمرم گذشت تا اینی بشم که الان هستم،آیا ارزشش رو داشت؟!!

نمیخوام وقتی اون روز رسید خودمو گول بزنم که بالاخره این تنها راه بود..نمیخوام خودمو گول بزنم که اره ارزشش رو داشت... و حتی نمیخوام صادقانه برخورد کنم و حسرت بخورم که ای کاش از اول راهم رو تغییر میدادم....دوست دارم اون روز واقعا خوشحال باشم...حس کنم که هر لحظه اش ارزشش رو داشته..حس کنم با تمام سختی هایی که کشیدم،الان در جایی هستم که آرزوشو داشتم و خوشحالم..

خیلی وقتا به این چیزا فکر میکنم...وقتی بچه بودم ، فکر میکردم 16-17 سالگی عجب سن مهمیه..من تو اون سن یعنی چه جور آدمیم؟!!!

16 ساله شدم و نشستم باز به این فکر کردم که 20 سالم بشه چی میشم..24 سالگی که دیگه هیچی!!به نظرم غوغا بود...

الان 24 سالمه..شاید خیلی کارا کرده باشم..نمیگم ناراضی بودم که خدا رو شکر باید بگم بد نبود و خدا خیلی کمکم کرد تا خیلی چیزا رو تجربه کنم و خیلی چیزا بفهمم....اما نمیتونم بگم اونی که میخواستم رو انجام دادم..برای همین این روزا خیلی پیش میاد که حسرت بخورم .. و البته باید بگم نصف بیشتر دلایلی که اونی که میخواستم نشد،خودم نبودم!!!..ولی خب حتی اگه یه دلیل ،فقط یه دلیلش هم خودم بوده باشم،کافیه که ناراضی ترم کنه!!

برای همین حاضر نیستم دوباره بشینم تا 30 سالگی هم باز همین حس رو داشته باشم که شاید میتونستم بهتر باشم...و بعد همینطور سالهای آینده ی عمرم...(البته خب اگه باقی باشه!!!)

میگن سنگ بزرگ نشونه ی نزدنه!!..نمیخوام انقدر حرفای گنده بزنم که نتونم از پسشون بربیام..ولی میخوام خودمو تغییر بدم...از خودم و زندگی همین امروزم شروع کنم تا یه روزی اگه هیچی غیر از زندگی خودمم تغییر نداده بودم،حسرت همینم به دلم نمونه که حتی زندگی خودم رو هم خراب کردم..

برای همه ی اینا ..برای همه ی آرزوهایی که دارم..برای همه ی اون چیزایی که حس میکنم برای داشتنشون ساخته شدم، میخوام قدمی بردارم..اما دلم میلرزه..نه برای خودم..نه از ترس گیر کردن...نگرانیم برای اطرافیانمه..خیلی چیزا رو آدم به هیچ کس نمیگه..یه چیزیه که باید تو دل خودم بمونه..اما همون چیزا نگرانم میکنه..یه دودلی آزار دهنده که بهم میگه شاید باید بذارم همینجوری پیش بره و آبی که اطرافم گرفته رو توش موج ایجاد نکنم!!!
اما باز همه ی این حرفا یادم میاد،همه ی اون آرزوها ... و باز باعث میشه دلم یه تکون اساسی بخواد...

امیدوارم خدا کمکم کنه..و البته تنها امیدمم به خودشه و میدونم تنهام نمیذاره..و میدونم ترس و نگرانیم ناشی از ضعف ایمانمه..میدونم اگه ازش مطمئن باشم خودش همه چیو مرتب میکنه...برای همین امیدوارم بتونم ایمانم رو هم قوی کنم..





+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388 - ساعت 12:14 - توسط : حنا    |   

خدا منو بکشه راحت شم از دست این وبلاگ...

رسما منو دق داد...

اه..از جمعه تا حالا 10 بار یه پست میخوام بزنم...هر بار کلی عکس میذارم،آخرش میگه امکان درج چنین پستی وجود ندارد،مزخرف ،مسخره کرده من...بعد مزخرف ترش اینه که انقدر سطح کیفی سایت پایینه که وقتی بازگشت رو میزنیم،هر چی نوشتیم میپره...انگار نه انگار..یکی نیست بگه بلد نیستید یه سایت هوا کنید،خب نکنید..

اه اعصاب نمیذارن که واسه آدم..مسخره کردن ملت رو...



+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388 - ساعت 23:12 - توسط : حنا    |   

سلام...ای بابا چه طورید شماها؟خوبید؟..کجایید این همه وقت؟!!!
به این میگن ته اعتماد به نفس...1 ماه و خورده ای نبودم اومدم به بقیه گیر میدم!!!!
به هر حال سلام..راستش اون وسط مسطا یه چندباری اودم..یه چیزایی هم نوشتم که به دلم ننشست،واسه همین پاک کردم و رفتم..

اما الان دیدم دیگه باید بیام...اول اینکه سفر بودم و اگه لطف کردید و پیامی دادید،شرمنده که ندیدم تا جواب بدم..

دوم اینکه امیدوارم بتونم دیگه پررنگتر باشم...

سوم اینکه دلم تنگ شده بودا!!!

4 ام هم اینکه اعصاب مصاب درست درمونم ندارم،مثل بچه ی آدم چرت و پرت بگم!!!

5 ام!!هیچی...فعلا

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388 - ساعت 14:12 - توسط : حنا    |   

MARMOLAK


علي عليم و علي عالم و علي اعلم    ***   علي حکيم و علي حاکم و علي مختار


روزهای بزرگی مثل امروز..تولدهای بزرگ..کلا یه جوری هستن که نمیشه با کلمه بیانشون کرد..اما تولد حضرت علی یه ویژگی دیگه داره..یه ویژگی از نوع معجزه، یه ویژگی از نوع مولود کعبه بودن..یه ویژگی از نوع معجزه ای که هرگز و با هیچ امکاناتی قدرت محوش رو پیدا نکردن..و امروز همچین روزیه..روزی انقدر بزرگ ؛ و ما به کجا رسیدیم که انقدر برامون عادی شده..انقدر عادی که سال به سال یه سری برنامه ی تکراری رو پشت هم ردیف کنیم و از اول بشینیم دور هم میزگرد تشکیل بدیم و بگیم به به ؛ حضرت علی مرد بزرگی بود، همیشه شبا نماز میخوند، همیشه روزا روزه میگرفت، غذاش نون خشک و نمک بود و لباسها و زندگیش فقیرانه..
و هیچ وقت حتی فکر نکنیم علی واقعا کی بود؟علی غیر از اینا چی بود؟اینا علی رو علی نکردن..
سال به سال میگذره و هر سال روز تولد حضرت علی یا با لوده گی های تلوزیونی طرف میشیم، یا با صداها و فریادهای مثلا جشن و مولودی برای علی ، و با انواع فونت ها و مدلهای مختلف اسمشو مینویسیم و میگیم ولادت مولود کعبه مبارک!!!...
چرا باید به جایی برسیم که فراموش کنیم به همین سادگی نباید بشه اسم همچین معجزه ای رو آورد و به این فکر نیفتاد که در پس اون چی بود..

و به جایی رسیدیم که از علی ، بیشتر تابلویی ساختیم برای لب طاقچه ، نه برای زندگیمون..کاش حداقل همین سال به سال که یادش میکنیم، یه روز، فقط همین یه روز به عمق وجودش فکر میکردیم، فقط به این فکر می افتادیم که اگه الان بود ما پشتش بودیم یا تو صف مقابلش ؟ ببینیم خدا وکیلی با همون یه مختصری که ما از اون میشناسیم و با اون چیزایی که خودمون از خودمون خبر داریم،میشه اون ازمون راضی باشه یا حداقل ازمون ناراضی نباشه؟!!

آخ که چقدر شعار زندگیمونو پر کرده..نمایش ، فیلم بازی کردن..اینا شده زندگی روزمره امون..برای همچین روزی که در کل عمر دنیا فقط یکبار رخ داد، برای همچین روزی، ما برنامه های تکراری و عادی خودمون رو تکرار میکنیم که از علی برای منافعمون استفاده کنیم!!!و هرگز به این فکر نکنیم که راهمون داره میشه عکس اونچه اون میخواست و داریم روزی که پیش بینی کرده بود رو به تحقق میرسونیم که از اسلام چیزی نخواهند ماند جز پوستینی وارونه!!..(و این روزا چقدر ملموس شده این پوستین وارونه!!)

چقدر امروز دلم تنگه..دلم هوای مکه داره..هوای کعبه..هوای رکن یمانی..هوای اون شکاف ، و روزی که بهش دست کشیدم و حتی همون موقع هم باورم نمیشد که این همه خوشبختی در بیداری نصیبم شده باشه..و دعا میکنم که هرکسی واقعا آروز داره، نصیبش بشه نفس کشیدن تو اون هوا..نصیبش بشه هوای بهشت و لمس یه تیکه از بهشت...و ما هم همینطور ..
و آرزو میکنم خدا ظرف و گنجایشی بهم بده که بتونم دانایی و عشقی که علی بی بها حراج کرد ، و اونچه واقعا میخواست بهمون یاد بده ، رو بگیرم و درک کنم و نباشم جزو اون دسته ای که همیشه ورد زبونمون شده که لعنتشون کنیم ..

خلاصه که نمیدونم چه جوری باید تبریک بگم همچین روزی رو..چون کم آوردم..چون خیر سرم به جای شادی در همچین روزی کلمات وبلاگم شاد نبود..اما به هر حال امروز تو عرش و سماء جشن و شادیه..چرا ما شاد نباشیم برای همچین روز بزرگی؟ هرچند ما از دست دادیم مردی که متاسفانه درکش هم نکردیم..ولی شاید مهم اینه که بین ما بود و گذاشت اون اثری رو که باید میذاشت..

ای بابا!!من اند شادی و پایکوبی شدم رسما امروز!!! خب حالا کلا عیدتون مبارک..روز پدر مبارک..روز تولد حضرت علی مبارک و ایشالا خدا قدرت درکی بهمون بده تا بتونیم یه ذره از این همه بزرگی و زیبایی رو حس کنیم..باشد که بیاندیشیم!!!!حتی سالی یک روز!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388 - ساعت 14:37 - توسط : حنا    |   

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.

نازک آرای تن ساقه گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب.
ای دریغا! به برم می شکند.


دست ها می سایم
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند.


می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:

غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

 

+ نوشته شده در شنبه 13 تیر1388 - ساعت 16:20 - توسط : حنا    |   

امروز همه ی اونچه دلم میخواد بگم رو تو حرفای دکتر شریعتی پیدا میکنم..همه ی اونچه سالها پیش گفت و اونقدر دید بازی داشت که من میگم برای امروز گفته بود..نه دیروز..شریعتی مرد آینده بود.. و چه حسی داره وقتی امروز همه ی اونچه تو دلم جمع شده و منو به مرز فریاد میرسونه، پیدا میکنم در حرفای کسی که سالها پیش امروز رو دیده بود..پس فقط با جملات اون حرفم رو بیان میکنم ..

که :

من هرگز نمی نالم...قرنها نالیدن بس است...میخواهم فریاد بزنم...!اگر نتوانستم سکوت میکنم....

............ و ..........

آنها از فهمیدن تو می ترسند.از گاو که گنده تر نمیشوی می دوشنت و از اسب که دونده تر نمیشوی سوارت میشوند و از خر که قوی تر نمیشوی بارت میکنند. انها فقط از فهمیدن تو میترسند.

............ و ..........

خدایا : رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را؛ وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.
تا از آنها باشم که پول دنیا می گیرند وبرای دین کار می کنند ؛ نه آنها که پول دین می گیرند وبرای دنیا کارمی کنند .

............ و ..........

چه تلخ و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد... این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش!!! ساخته اند. پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست. و چاره ایی دیگر پیدا نیست ..و من «چنین کردم» اما «چنین نبودم» و این دوگانگی مرا همواره دو نیمه می کرد.

............ و ..........

وقتی زور جامه تقوا می پوشد ، فجیع ترین شکل تاریخ بوجود میآید..

............ و ..........

دیکتاتوری و آزادی از آنجا ناشی نمی شود که یک مکتب خود را حق میشمارد یا ناحق...بلکه از اینجا ناشی میشودکه آیا "حق انتخاب" را برای دیگران قائل است یا قائل نیست!!


و در آخر...

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما :

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما :

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...

پس از این مرا کمتر خواهید دید !!

+ نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388 - ساعت 13:3 - توسط : حنا    |   

نه...دیگه نمیشه بشینیم کنار و کاری نکنیم..نمیشه بگیم به من چه..من خودم تا چند ماه پیش همین بودم..میگفتم مهم نیست ..چه فرقی میکنه، اینا که همشون مثل همن..اینا که هر کاری بخوان میکنن..اینا که به نظر و رای من و تو نیستن...پس چرا من خودمو حرص بدم؟اصلا چه فرقی میکنه؟!!..مگه تا حالا که من خودمو کنار نکشیدم فرقی کرد؟
اما امروز اینو نمیگم..دیگه نمیشه بگم..وقتی میبینم حتی به اندازه ی یه اپسیلون میتونه امیدی باشه،حاضر نیستم بشینم کنار تا برام تصمیم بگیرم..حداقلش اینه که خودمو مثل بقیه نشون دادم، تا حتی اگه نتیجه رو به نفع مخالف بردن، ما دیده شده باشیم که کم نبودیم..حاضر نیستم بشینم یه گوشه و پامو بندازم رو اون یکی و بگم ای داد چه روزگار بدی شده!!.. و پس فردا بخوام غصه بخورم که شاید میشد کاری کرد..حاضر نیستم پس فردا پشیمون باشم از اینکه باز همون آش رو دارم و همون کاسه رو...
خدا خودش گفته «نّ اللّه لا يُغير ما بقومٍ حتي يغيروا ما بانفسهم» خدا حال هیچ قومی رو دگرون نمیکنه،مگر اینکه خود بخواهند..حالا درسته که من بشینم یه گوشه و بگم خدا این چه وضعیتیه؟!!و بعد وقتی همه چی دوباره خراب شد بخوام به خدا غر بزنم که چرا این شد و اون نشد...اون موقع است که خدا یکی دیگه میذاره تو کاسه ام که خود کرده را تدبیر نیست!!

و من حاضر نیستم تو روزگاری که یکی حاضر شده همچین خطری رو قبول کنه، بشینم از دور آرزو کنم که بلکه فرجی بشه...که به قول دکتر شریعتی دعا هرگز جانشین وظیفه نمیشه...
همیشه نباید خاموش موند..همیشه نباید حصار کشید..گاهی باید شکست ، فریاد زد ..
بذار حداقل من پشیمون نباشم و وجدانم آسوده باشه که در حد خودم کاری کردم..هر چند کم..بذار پس فردا اگر خواستم کسی رو سرزنش کنم، ته دلم غوغا نباشه که منم بی تقصیر نبودم..سکوت الانم رو به قیمت پشیمونی و ملامت و مشکلات آینده ام نمیخرم..
شاید به امید بهبود..روشنایی..نجات..به امید روزی که ایران باز ایران بشه..اسمش بلرزونه و افتخار داشته باشه و ابهت...روزی که ایرانی ارج و قرب پیدا کنه دوباره..
روزی که من ایرانی مسلمون هر روز غصه نخورم که چه تصویری از اسلامم ساختن و چه اسمی از ایرانم در کردن...

شاید به این خاطر که :

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم....موجیم که آسودگی ما عدم ماست

شاید برای روزی که هر روز شعر نیما رو با کلی اندوه به یاد نیارم که : قاصد روزان ابری، داروگ ، کی میرسد باران...

روزی.. چون ارغوان شکفتن...

+ نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388 - ساعت 11:28 - توسط : حنا    |